یکی از دوستام به شدت از عرفان نظر آهاری خوشش میاد اینو به افتخار اون میذارم که یه روز خودش اینو برام نوشت.امیدوارم بیاد و بخونه ونظر بده.

دستمال کاغذی به اشک گفت:
قطره قطره ات طلاست
یک کم از طلای خود حراج می کنی؟
عاشقم
با من ازدواج می کنی؟
اشک گفت:
ازدواج اشک و دستمال کاغذی!
تو چقدر ساده ای
خوش خیال کاغذی!
توی ازدواج ما
تو مچاله می شوی
چرک می شوی و تکه ای زباله می شوی
پس برو و بی خیال باش
عاشقی کجاست!
تو فقط دستمال باش!
*
دستمال کاغذی دلش شکست
گوشه ای کنار جعبه اش نشست
گریه کردو گریه کرد وگریه کرد
در تن سفید و نازکش دوید
خون درد
*
آخرش
دستمال کاغذی مچاله شد
مثل تکه ای زباله شد
او ولی شبیه دیگران نبود
چرک وزشت مثل این وآن نشد
رفت اگر توی سطل آشغال
پاک بود و عاشق و زلال
او
با تمام دستمال های کاغذی
فرق داشت
چون که در میان قلب خود
دانه های اشک کاشت

ولی خدا وکیلی چیز باحالی بود اگه نخوندینش حتما بخونید و نظر بدید.